على اكبر دهخدا
1414
امثال و حكم ( فارسى )
نظير : مثل ثريا . رجوع به : مثل بنات النعش ، شود . مثل پرى از آتش گريختن . مثال : بطبع بينم آتش صفات مردم را * ازان گريزان از هركسى پرىوارم . خاقانى . مثل پسته . دهانى خرد . خندان . سرخ و سبز . زنگارى . مثال : ز عكس آن خط زنگارگون و آن لب لعل * مراست دل چو دل پسته لعل و زنگارى . كمال اسمعيل . مثل پشت خر . ريش گرگين . چو پشت خر دلم ريش است از بس * كه بر من مىنشيند بار گندم . اثير اومانى . مثل پشت ماهى . با موجى نرم . مثال : كنى از جنبشى كه خواهى تو * روى دريا چو پشت ماهى تو . از سير العباد سنائى . مثل پشكل . ريز و خرد . بسيار و ارزان . مثل پشمك . ابريشمىافشان . موئى نرم و زيبا . برنجى بصنعت پخته . مثل پشه و باد . دو گرد نيامدنى . مثل پفك . سبك و ميانتهى . مثل پلنگ . متكبر . اشاره : چنان به خدمت او كاينات مشغولند * كه خوى كبر برون برد از دماغ پلنگ . رفيع الدين لنبانى . كبر كجا كردى هرگز پلنگ * گر نبدى چون تو بروز شكار . مختارى غزنوى . و رجوع به : كبر پلنگ ، شود . مثل پنبه . دستى يا سيبى نرم . گيسوان يا ريشى سفيد . تمثل : موى تو همچون پنبهروئى چون زرير * آمده با دو يتيم و دو اسير . عطار . مثل پنجره . سوراخسوراخ . مثل پنجهء آفتاب . با رخسارى بىاندازه جميل . مثل پنير . ماستى سطبر . چيزى مكروه در شرع . چنان كه عاميان گويند گوشت خرگوش مثل پنير است يعنى مكروه است در صورتى كه گويا پنير شرعا حلال و خرگوش حرام است . مثل پوست . كاغذ يا پارچهء محكم . مثل پوست پياز . قماش يا جامهء نازك و تنك . مثل پوست خر . سخت . مثل پوست خربزه . كفشى بىساق چون نعلين و صاغرى طلاب . مثل پوست كرگدن . بسيار سخت .